مادر من سالها پیش در چنین روزی از دنیا رفت که مادر تو دقیقا در همین روز به دنیا
بیاید.
|
|
میخواهم مثل پارسال که هی آرزوی باران و برف میکردم و مینوشتم توی فیس بوک و همان
۸۸/۵/۲۰
۶تیرماه۱۳۸۸/طهران
دخترم سنت شان بود زنده به گورت کنند تو کشته شدی ملتی زنده به گور می شود. ببین که چه آرام سر بر بالش می گذارد او که پول مرگ تو را گرفته شام حلال می خورد. تو فقط ایستاد ه بودی و خوشدلانه نگاه می کردی که به خانه ات بر گردی اما دیگر اتاق کوچک خود را نخواهی دید دخترم و خیل خیال های خوش آینده بر در و دیوارش پرپر می زنند. تو مثل مرغ حلالی به دام افتادی مرغی حیران که مضطربانه چهره ی صیادش را جستجو می کند تو به دام افتادی همچون خوشه ی انگوری که لگدکوب شد و بدل به شراب حرام می شود. کیانند اینان پنهان بر پنجره ها، بام ها کیانند اینان در تاریکی که با صدای پرنده ی خانگی پارس می کنند. کشتندت دخترم کشتندت تا یک تن کم شود اما تو چگونه این همه تکثیر می شوی. آه ندای عزیز من گل سرخی که بر گلوی تو روییده بود باز شد گسترده شد و نقشه ی ایران را در ترنم گلبرگ هایش فرو پوشانید و اینانی که ندا داده اند بلبلانند میلیون ها تن که گرد گلی نشسته و نام تو را می خوانند. یعنی ممکن است صداشان را که برای تو آواز می خوانند نشنوی یعنی پنجره ات را بستند که صدای پیروزی خود را هم نشنوی ببین که چه آرام سر بر بالش می گذارد او که صید حلال می خورد. 1/4/1388
که کلمه نمیشود باید داد بزنیم.اشک نریزیم.کله ی باد کرده ی مان را از شیشه ی ماشین
بیرون نکنیم و نفس عمیق نکشیم.فقط صدای مان را رها کنیم و داد بزنیم.اما
من نتوانستم.
![]()
نه برای بدست آوردن چیز دیگری و یا قانون اعتدال.باید از دست داد تا
فهمید قشنگ بودن
یک زندگی به همین هایش هست.که یک روز چشم باز کنی و ببینی که چقدر دنیا
عوض شده است.
نه یک سلول انفرادی میخواهد و نه تبعید.فقط گهگاه خاطره یی دور میکشاندت تا
نهایت یک سرخوشی و حس تنهایی.میخواستم دوست خوبی باشم.مدام که گرفتاری های خودم
را داشتم حسابی.شب ها مغزم ورم میکرد.خوابم نمیبرد.چون خیال داشتم همه را
داشته باشم.
شاید این خاصیت ما مردادی هاست که یا همه چیز را به تمامی بخواهیم یا
قیدش را بزنیم.
نمیدانم.من که نه به فال و نه طالع بینی معتقدم.اما گاهی انگار بازی ام
میگیرد.دوست دارم
دوازده دسته به تعداد ماه های سال درست کنم و چشم بسته آدم ها را بچپانم تویش و
بگویم همین است و لاغیر.
![]()
افتاد که یکسال گذشت.پاییز شده راست راسی.و هوا را که فاکتور بگیریم
فضای عجیبی است.یک اس ام اس می آید از نسیم که برویم شام بخوریم؟
توی فکر تصادفی هستم که هنوز گیج میخورم از حادثه اش.اون آقای تویوتا استیشنی
حتی خم به ابرو نیاورد.نشست توی ماشینش و پنجره را کشید بالا.
آنوقت بود که فهمیدم احساس خلا کردن یعنی چه.حالم بهم میخورد حسابی.
توی فکرم صدا میپیچید.تقصیر من نبود.اما از صدای آژیر ماشین پلیس میترسیدم.
حالا هم دلخوشم به همین روزهایی که نیامده.به همین فردایی که قرار است جدی حرف
بزنیم با مامان.هرچه بیشتر میگذرد روزهای جدی تر می آیدازپس یک روز دیگر.
به قول دوستی که میگفت ها دخترجون تازه داره زندگی چهره ی جدیش رو بهت نشون
میده.من اخم هام را اما کمتر توی هم میبرم.بلند تر میخندم.زیاد میروم روی بلندی
می ایستم و شهر را نگاه میکنم.حتی وقت هایی میشود که هوس مستی میزند به سرم.
که گرمای خوشایندی بدود زیر پوستم.گونه هایم گل بندازد.بلند بلند طوری بخندم که
چشمهای همه از تعجب گرد شود.
اتفاق هم می افتاد آرزو کنم.از امروز به مدت یک هفته یکریز باران
ببارد.هوا سرد شود
حسابی.و کسی سراغی نگیرد از من.
![]()
همه داریم با هم بازی میکنیم.چشم میزاریم.قایم میشیم.قهر میکنیم.دروغ
میبافیم که یعنی
خیلی حق داریم.اینو اون روزی که رفته بودم خونه دایی اینا فهمیدم.همون
موقعی که آقای ع.ع
داشت از کثیف بودن این حکومت میگفت که همه چیز نیرنگه.دایی پاهاشو انداخته بود
روی هم و انگار نه انگار که سه ماه توی اون آشغال دونی همه ی شخصیتشو بردن زیر
سوال.یه آرامش عجیبی داشت.گهگاه یه لبخند از سر تمسخر میزد و نیم نگاهی به من میکرد
که لبهام رو میجویدم.داشتم منفجر میشدم از عصبانیت.اما اون حسابی آروم بود.
بعد که اومدیم بیرون از خونه ش پیش خودم فکر کردم چقدر همه چیز احمقانه و ساده ست.
این شد که خوش دارم به همه چیز به چشم بازی نگاه کنم.یعنی برعکس این هم به
راحتی ممکن ست پیش بیاید و در این صورت هیچ چیز ارزش این همه بغض و دلتنگی رو
نداره.
![]()
برای مستی فرشته ها.یادم می آید حتی گفته بودمت که شاید اگر روزی کتابی نوشتم
اسمش را این بگذارم.همه چیز مثل فیلم ها بود.خوب یادم است که چطور میرقصیدی.
دستهات را همینطور که توی هوا بود طوری تکان میدادی که انگار بای بای.خداحافظ همه ی
لحظه های تلخ روزهای پسین.طرحی میکشیدی با انگشتانت روی تاریکی فضا که
شبیه خلا بود.چشمهایم برق میزد.تو نمیدیدی.من قاه قاه میخندیدم.صدای موزیک گهگاه
میشکست توی حنجره ام و بغضم میگرفت.میدانی؟خواستم بگویم مستی تو بالهای فرشته را
دیشب نشانم داد.همه چیز را دیدم.و حالا خیلی آرامم.
![]()
جمع کنم و لباس های کت و کلفت پرخاطره ی پاییزه و زمستانه را از چمدان
بیاورم بیرون.
بویش کنم و غرق شوم در تصویر های باران خورده ی ذهنم.هی سعی کنم یادم بیاید
آن روزی که باران می آمد شرشر و من کلاس زبانم را نرفتم چی پوشیده بودم که آنقدر
دیوانه و عاشق درآغوشت گرفتم.هیچ یادم نمی آید.انگار که از یکجایی شیفت دیلیت کرده
باشم همه ی خودم را.فکر میکنم که بیست و دو سال خودم را گم کرده بودم.از قصد.
بالای طاقچه ی ذهنم گذاشته بودم تا دستم نرسد بهش.حالا روزهایی که ابریست و
باران نم نم میزند یک چیزی بیخ گلوی صاحب مرده ام گیر میکند.میگویم گور پدر هرچه
دلتنگی است.زندگی ات را دو دستی بچسب.بعد دست هایم را میبینم که روی فرمان ماشین
میلرزد گاه و بیگاه و سرد است.نه اینکه غمگینم ها.اما پاییز انگار فصل عجیبیست.
![]()
![]()
قهوه ای روشن اند.
بوی باران می آید و من گرمای تنت را با دنیا عوض نمیکنم.زمان میخواهم کش بیاید.
جواب زنگ ها و همسایه ها را ندهیم.بخندیم به همه ی دنیا.توی گذشته بگردیم
دنبال همه ی چیزهایی
که نداشتیم و حالا چقدر خوبیم که با همیم.هی حرف شاملو بیاید توی ذهنم که
من تو را دوست
میدارم.فراتر از مرزهای تنت.
تو میگویی عجیبی.باورم نمیشود. و من روی باورت دراز میکشم و عشق بازی میکنم.بوی
عود از درو دیوار میریزد.دلخوشیم که واهمه یی نیست.باران می آید.میپرسی
آخری را ببندم؟
میگویم مثل همیشه.و میخندم.و مستم.غرق غرق ام.تو را میخواهم با همه ی
چیزی که از آینده نمیدانم.
اصلا آینده یعنی نشناختن.مثل وقت هایی که شب از خواب بیدار میشوی و و
کورمال کورمال دستت
را به درو دیوار میگیری که لیوان آبی از یخچال برداری و قلپ قلپ خنکایش
را بریزی توی گلویت.
اما لذت بخش است.
پ.ن:تکه هایی از خاطرات یک فرشته
![]()
هشتادوهشت من را زیر و رو
کرد.یاد گرفتم سکوت کنم و دم بر نیاورم.یادگرفتم بغض هایم را هدفمند
کنم.یک جایی توی زندگی
جاپایم را محکم کنم و به همه ی آدمهایی که دوستشان داشتم بگویم عشق اسارت
نیست.رهایی است.
من رها کردم خودم را از واهمه های پشت سر.از سنگینی نگاه ها.از خودم.
نه اینکه خیال کنی فراموشم میشود خیابان ها کافه ها نمایشگاه ها سینماها
و ساعت ۱۱:۱۱ را.
و تورا.اما باید جایی سرت را بالا بگیری.نفست را حبس کنی و بگویی من از
دسته ی آدمهای
امروزت را فردا کن نیستم.از هی پرسه زدن و خیال بافتن که کاش من این
نبودم که حالا همه ی شما
وقتی توی چشمهایم نگاه میکنید هیچ چیزی نمیبنید.من خود خود زندگی توی رگهایم است.
عاشق تمام زندگی ام.من میخواهم شانه هایم را و شانه هایت را.که بگذاریم
پاهایمان را رویش
و بالا برویم.دستمان هم اگر رسید ماه را بچینیم.این است که تردید
نمیکنم.عقب نمیروم.
حالا کسی می آید به خیال خودش زهر بریزد.جمیلم را هک میکند.که چی؟گذشته
ام را بکشد بیرون؟
بکشد.من از هیچ چیز واهمه ندارم.به هیچ کس هم بدهکار نیستم و جواب پس نمیدهم.
برایم تو مهم بودی که آمدم.دیدمت.و تمام شدم.
همیشه گفته اند قاعده ی بازی این است:چیزی که بدست می آوری در قبالش چیزی
از دست میدهی.
من اما چیزی از دست ندادم.تا جایی که نفس داشتم دویدم.دیگر حتی آنقدر
سرعتم زیاد بود
که چیزی را نمیدیدم.مثل اسب های آسیاب.با چشم های بسته.
حالا هم نه که خیال کنی دلتنگ نمیشوم.اما راهش این نیست.عادت هم ندارم که هیچوقت
پل های پشت سر را طوری خراب نکنم که جای توجیه و برگشت باشد.همه چیز را ویران میکنم
تا آبادی بسازم از آنچه که خیال میکنم.حال و روزم خوب است.شب ها کابوس
نمیبینم دیگر.
چیزی از درونم فریاد نمیکشد.نفسم نمیگیرد.دارم یاد میگیرم زندگی همه ی
آنچیزی است که خیلی
وقت ها از کنارش ساده میگذریم و هیچ خیال نمیکنیم شاید روزی برسد که همه
ی فکر و ذکرمان باشد.
تو باور نکردی حرفم را.نشنیدی.به فکر های اشتباهت پرو بال دادی.قضاوتم
کردی.دلم گرفت.
خیلی.و حالا دیگر برای من گذشته نه اینکه مرده باشد.اما راه گلویم را نمیبندد.
بیست و پنجم شهریور۸۸./دارد رعد و برق میزند
![]()
بارش را روی کول اش گذاشته است و آهنگ سفر کرده است.
![]()
داشت.از رنگ آبی و طوسی
کاغذ دیواری ها گرفته تا گبه ی قرمز و کتابخانه ی پر از شعر و رمان.از
دیوار های پر از عکس و
نقاشی.که یکی از نقاشی ها کادوی روز تولدم است.منم که بال دارم.و موهایم
را دارد باد میبرد.
من عاشقش هستم.و به دیوار بالای تختم نصبش کردم.که شب ها نگاهش کنم و
خوابم ببرد و صبح ها
با دیدن بالهایم بیدار شوم.و خوب تفاوت زیاد اتاقم با دیگر اتاق های این
خانه این است که بوی
عود و موسیقی همیشه از درو دیوارهایش میریزد.کاکتوس دارم و یک شاخه ی بامبو.
و عروسک های یادگاری و کلی چیز های دیگر.
همیشه ی خدا وارد خانه که میشوم تا رسیدن به اتاقم حس میکنم چیزی راه
گلویم را میبندد.
به اتاقم که رسیدم و در را پشت سر قفل کردم آرام میگیرم.این جا میتوانم
صدای تو را گوش کنم.
به عکس های قدیم خیره شوم و با صدای بلند چیزهایی را که مینویسم بخوانم.
میتوانم اینجا که هستم برقصم رو به آیینه ی قدی و فکر کنم چشمهای تو دارد
مرا نگاه میکند.
آواز بخوانم و دنیا را بگذارم بماند پشت در اتاقم.
این را خواستم بگویم که خیلی خوب است یک تکه از دنیا فقط فقط مال خود آدم باشد.
![]()
کاش موهای سفیدت را نمیدیدم.و چشم هایت را که هیچ چیز نبود توی
ته ته اش.من با تو خیلی روزهای خوبی را تجربه کردم.چی شد
که حالا هرچه به عکس هایت نگاه میکنم اشکم سرازیر میشود؟
باب دیلن من بودی.و هستی.گیرم که پشت سر هم بدشانسی آورده
باشم.و حالا اگر همه ی زندگی هم بر وفق مرادم باشد.تو را که ندارم کم
است یک چیزی.
امضا:کچل
![]()
![]()
![]()
تمام گل هایی
که هدیه گرفته و روی کتابخانه خشک کرده بودم را مامان با جسارت هرچه
تمام دور ریخته.
![]()
![]()
لینک مستقیم:
http://www.3panj.org/article.aspx?id=451






