Monday، February 28، 2005

Eternity

دست من که نیست.کریستف کلمب عامل همه ی این فتنه ها شد!من فقط کریستف ونجلیز را دوست دارم و بس!

Posted by BonBast | 5:30 AM |

Sunday، February 27، 2005

full of emptiness

عید امسال با سالهای پیش متفاوت خواهد بود!چیزی در درون من خالیست!تنگ ماهی پر از خالیست!خالی چیزیست که من پر از آنم.من تنگ نیستم!

Posted by BonBast | 5:54 AM |

Saturday، February 26، 2005

متروک

پارک متروکی که همه ی درختانش بی سر باشند جان میدهد برای سیگار دود کردن و گوش دادن به صدای کلاغی که هیچ وقت به خانه اش نرسید.هیچوقت...

Posted by BonBast | 6:38 AM |

Wednesday، February 23، 2005

سیگار

وقتی زیادی خیال روشنفکری برم میدارد میگذارم تا طعم گس سیگار در دهانم بماند و خیار گاز نمیزنم.

Posted by BonBast | 5:34 AM |

Monday، February 21، 2005

Girl

دخترها وقتی جذاب تر میشوند که یا invisble باشند و یا دستگاهشان روی answering باشد.

Posted by BonBast | 8:36 AM |

Saturday، February 19، 2005

Sing along

فریادهای من که میشود سکوت
حق میدهم که مرا نشنوی!

Posted by BonBast | 8:32 AM |

Friday، February 18، 2005

Frozen brain

شاش بند شدم.نوشتنم نمیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاد!

Posted by BonBast | 8:19 AM |

Wednesday، February 16، 2005

An instrumental song

در چنين روزي پروردگار بوف تنهايي زاده شد.

Posted by BonBast | 10:50 AM |

Saturday، February 12، 2005

Hey Mama

مادرم وقتی مرد پدرم جوان بود و مادربزرگ پاهایش را میمالید و پدربزرگ پاتوقش دکان این رفیق و آن رفیق بود و من بچه بودم و رنگ
نگاهایشان را نمیشناختم.مادرم وقتی مرد برف میبارید و گورکن دستهایش را ها میکرد و بیل میزد.مادرم وقتی مرد من در بغل این و آن میچرخیدم
و بوسه های همه را بالا می آوردم و این کار را با مکیدن هر چه بیشتر پستونکم نشان میدادم.مادرم وقتی مرد من پای رفتن نداشتم و حالا هم ندارم.
.مادرم وقتی مرد رفت و من ماندم و مردم...

Posted by BonBast | 2:25 AM |

Thursday، February 10، 2005

راز

لباسـامو ازم گرفتن
موهامو
عینکمو
کیف پولمو که کارتنک بـسته بود
ساعتو خودنویـسمو
حتا اون گردنبـندی رو که تو بهم داده بودی!
همه رو ازم گرفـتنو بعدش
هلم دادن تو یه دخمه ی تنگ و تار!
اما این راز بین خودمون بمونه:
رویاهام هنوز همراهمن!
مثل آواز
تو حنجره ی گنجشک اونور دیوار!
مثل ساس
توی این پـتوی کهنه ی سربازی!

Posted by BonBast | 4:57 AM |

Tuesday، February 08، 2005

شاتر

تن کرختم را به شـوفاژ میچـسبانم و به برف هایی که بی امان میبارد خیره میـشوم.شاتر مغزم یخ زده است و هیچ صحنه ای را عکس نمیگیرد.
دوربیـنم اما هنوز میخواهد لحظات را با دو دسـتش بچـسبد و نگذارد که ساده ساده در پی بیهودگی ثانیه ها بگذرد.بر خلاف من که میخواهم بگذرانم
تنها...
نه واهمه های آن شب بارانی و نه عشق آن روز برفی را میخواهم.باشد برای آنان که تکه ای از هسـتی در وجودشان روزانه هزاران هزار بار متـبلور میشود.
ما خدایان تنها لذت میـبریم از حرکت مهره های بازیهامان...

Posted by BonBast | 5:19 AM |

Monday، February 07، 2005

مست و خراب

ابریق می مرا شکستی ربی .................بر من در عیش را ببـستی ربی
من می خورم و تو میکنی بدمستی................خاکم به دهن مگر تو مستی ربی

Posted by BonBast | 6:04 AM |

Friday، February 04، 2005

GOD

باید عضو گروهک های فراما سـنری بشم تا بفهمم دنیا دست کیه.این جوری خیال میکنم دست خداست.اما خدا خودش گفت یه وقتایی میدم دست بنده هام تا ببینن خدایی چقده سخته.

Posted by BonBast | 2:00 AM |

Tuesday، February 01، 2005

لیلی

نه اینکه لیلی تمام شده باشد نه ! اما دیگر گذاشـتمـش کنار.به من چه که بخواهم زندگی یکی بدبخت تر از خودم را به یدک بکشم؟بامداد او هر روز بزرگ تر از روز قبل میـشود.
او دیگر برای خودش مردی شده است و یاد گرفته است که سر نگاتیوهای سوخته اش داد نکشد.تا حالا هم که نوشـتمـش به این خاطر بود که دست از دلم برنمـیداشت.
شب ها ناله هایـش سـمفونی خوابهایم بود.به خودم گفتم:تمامش کن! زن زندگی خودت باش.او را به مرد نداشـته اش بسـپار و به دستهای پیر شده اش در آب فکر نکن.
دوست داشـتن دلیل خوبی برای ادامه ی لیلی نیـست.بگذار همچنان که همچنان است به زیر سقـف بارانزایـش سیگار دود کند.
مجنون او رفته است که نیاید...