Thursday، June 30، 2005

پله


میخوام تمام این پله ها را با کله برم پایین
خونی و مالی بشم
تمام استخوان های تنم خرد بشه
تمام موهام کنده بشه
بمیرم.
خاک بشم.
جویده بشم.
پوسیده بشم.
پودر بشم.
نیست بشم.
یکی دیگرو چال کنن روی من.
اما سر قرار نرسم.


پ.ن:کاشتن چه حالی داره؟

Posted by BonBast | 9:55 PM |

Wednesday، June 29، 2005

بی سیگاری


دست خودم نیست
خودم که نمیکشم
نمیتوانم کشیده شدن دیگران را با دو چشمم و حلقم ببینم و بفهمم
خنده ندارد
بی سیگاری!

Posted by BonBast | 7:39 PM |

Tuesday، June 28، 2005

چاه


کله ی پوکم یک چاه است
عابران سرشان را نزدیک حفره می آورند
و با دهانشان یک صدایی در می آورند
که نه من می فهمم
نه خود بیخودشان
بعد ته سیگارهاشان را می اندازند تا صدای خاموش شدنش را
در مرداب چرک خنده هایم بشنوند
و یعد سوت میزنند و دور میشوند
تازگی ها
یک چاه عمیق غمگین شده ام
با یک مشت ته سیگار !

Posted by BonBast | 5:57 AM |

Monday، June 27، 2005

من چقدر زودم


پارکت اتاق را طی میکشم
تمام موهایم میچسبد به حوله
شاید اندازه ی تمام موهای سرم مو ریخته باشد
چیز جالبی که توجه ام را جلب میکند دو-سه تار موی سپید است
جلوی آینه میروم
چند تار موی سپید در موهایم میبینم
خنده ام میگیرد
از این همه زود بودن.

Posted by BonBast | 4:09 AM |

Saturday، June 25، 2005

عکس


این آخرین فرصت نفس کشیدن است.
لب هایتان را غنچه کنید
چشمانتان را بخندانید
سینه هاتان را صاف کنید
موهایتان را بریزید روی چشمهایتان
حالا
یک
دو
سه
چیک
عکس خوبی شد.

Posted by BonBast | 10:59 PM |

Friday، June 24، 2005

مچاله

آنقدر پیرزن لب پنجره نشست
که کاکتوس پژمرد
و کلاغ دیوار رو به رویی مرد
و خودش مچاله شد
از بالای پنجره به پایین پرت شد
بعد ساعت نه شب مامور شهرداری
او را جارو کرد
و برد
به جایی که مواد بازیافتی را به چیزی مفید مثل دستمال کاغذی تبدیل میکردند.

Posted by BonBast | 9:34 PM |

Wednesday، June 22، 2005

روزهای آفتابی

اینجا که منم دست ها چروکیده است
و آنجا که تویی چشمها پوسیده است

با دستهای چروکیده چشمهای پوسیده ام را پاک میکنم
و به رسم عادت همیشگی
زهرخندی
به روزهای آفتابی فرسوده ام میزنم.

Posted by BonBast | 7:56 AM |

Tuesday، June 21، 2005

!

چه حضور غمگینی دارد
چشمهای سهمگینت


پ.ن:بابا مینیمال

Posted by BonBast | 6:26 AM |

Monday، June 20، 2005

مه

وقتی که پشت به همین شیشه ی مه آلود
بغض
رنگ وحشت
به خود میگیرد
پشت میکنم
به خودم
و قاه قاه میخندم.

Posted by BonBast | 12:39 AM |

Sunday، June 19، 2005

ارنستو

چگوارا ی عزیز
همین امروز صبح وقتی از خواب بیدار شدم
دیدم از مچ
دستهایم را بریده اند
و رختخوابم
و موهایم
پر است از خون
تنم مثل یک بادکنک خالی چروکیده بود
اما باور کن من از این موضوع ناراحت نشدم
فقط یک چیز مرا خیلی سوزاند
آنهم اینکه
از این به بعد چگونه کافه نشینی کنم
و پر شوم از احساسات
روشنفکری؟!
آخر بی دست که سیگار نمیشود کشید
جذاب نمیتوان بود

به خدای خوابالودت بگو که
دستهای من را پس بدهد

Posted by BonBast | 1:58 AM |

Saturday، June 18، 2005

گریزان

گریزان از تمام نفس های گرم
به یخچال خانه پناه میبرم
و میمکم
قندیل های
تنهایی را

Posted by BonBast | 2:00 AM |

Tuesday، June 14، 2005

سال بلوا

مرا از تپش تب دار زمان بیرون کشید
از بین تیغ های کاکتوس غمگین کنار پنجره
که باور دارد خورشید روزی بر او خواهد تابید
مرا رها کنید از اسارت خنده های چرک تاب
از ثانیه های کش دار بر روی آسفالت داغ خیابان
از استغنای دستهایم
از کابوسهای پشت سر
از این همه ظاهر سازی های خوش لباس
از خستگی چشمان پدر که ته دلم را میلرزاند
از قرص های نا تمام مادر که میجود با آن روزهای از دست رفته اش را
مرا در بین زوزه های سگ همسایه
در چشمان حریص پسرکان روزهای آفتابی
در میان صفحه ی نود و شش سال بلوا
که خاک میخورد و
سرفه هایش را بر سرم میکوباند
پیدا کنید.


من از دست رفته ام
از دست خودم
رفته
ام.

Posted by BonBast | 8:45 PM |

Monday، June 13، 2005

لیس

لیس زدن خوب است.
نمیدانم شما در ذهن خود مشغول لیسیدن چه چیزی هستید.
من لیس زدن را دوست دارم.
چون بستنی را دوست دارم.
چون تابستان با سوزش هایش را دوست دارم.
وقتی چیزی مرا میسوازند لیس میزنم.
جای سوخته شده را.
از اینکه خودم را بلیسم خوشم نمی آید.
این کار برای گربه ی بیچاره ی زیر ماشین همسایه روبه روست.
من بستنی لیسیدن را دوست دارم.
آن هم جلوی هر چه چشم گرد شده است.
میخواهم صدای پوزخند ها را بشنوم.
زنده باد بستنی.

Posted by BonBast | 2:19 AM |

Thursday، June 09، 2005

***

وقتی میخواهم بلاگ بخونم و از نوشته لذت ببرم توی فکرم نویسنده رو مثه یه هیولا
تصور میکنم.با چشمای گود افتاده.

***
سیب زمینی منو بدجور یاد پدر بزرگ خدا بیامرزم میاندازه.هرچی نرم تر بهتر!

***
آنهایی که مرا میخواهند برای من
دست بردارند از جک های بی مزه ی شان

***
وصیتم این است که وقتی مردم جای روضه خوانی و اشک برای
چلوکبابی که هنوز به دستتان نرسیده است(یه جور مرده خوری)
یک سیستم خوف ببرید به گورستان
دستهاتان را به علامت آمرزشم بر سینه هاتان بچسبانید
چشمهاتان را ببندید
و به زنگ اول high hopes گوش سپارید

***

تازگی ها مد شده است زبان خودمان را هم با زیر نویس
فارسی به خوردمان میدهند.
حجاریان عزیز
از این جماعت هر چیزی بر می آید!!!

***

باید پوسید تا فرسایش را نفهمید.

Posted by BonBast | 9:32 PM |

Wednesday، June 08، 2005

دچار

مکان:خانه-پذیرایی
زمان:هفت بعد از ظهر

روی کاناپه افتادم و با بی حوصلگی کانال های تلویزیون را عوض میکنم.
موهایم را جمع کرده ام بالای سرم .گرما من را کلافه میکند.هراز گاهی
لبهایم را میچسبانم به لبه ی بطری آب و با ولع هرچه درون بطریست
سر میکشم.تلفن زنگ میخورد.
یک
دو
سه
چهار
کش می آیم و گوشی را از روی میز بر میدارم.صدای باد میپیچد درون
گوشم...
*الو؟
_خاله شدی.
*مهری؟تویی؟کجایی؟
_خاله شدی.خوشحال نیستی؟
*هوم؟
_نمیفهمی؟
*یعنی چی؟
_من حامله ام.
*خفه شو.
_جدی.
*از کی؟ (نفسم بالا نمیاد!)
_نمیدونم.
*میگم بگو کار کدوم حرومزاده ای بوده.
_نمیدونم. (صدایش به وضوح میلرزد.زیر گریه میزند.)
*گریه نداره خره.مگه من مردم؟
_آره.

صدای ماشین ها میریزد توی گوشم.

*کجایی؟بیا خونه ی من!
_حالم خرابه.خفه شو.
*مهری؟ کجایی ؟(دلواپسی داره خفم میکنه)
_گلستان.
*وایسا اومدم.
_بوق بوق بوق...


مکان:بازارچه گلستان
زمان:هشت شب

گوشه ی خیابان نشسته است.پایین چشمهایش گود افتاده است.
دو مردمک چشمش انگار خوابیده اند.تکان نمیخورند.جلوی پایش زانو میزنم.
در چشمهایش خیره میشوم.خودم را میبینم که با روسری چروک و چهره ی
آشفته جلویش نشسته ام.زیر بغلش را میگیرم و کشان کشان تا پیش تاکسی
میبرمش.مینشیند و به ماشین ها که با سرعت از کنارش میگذرند نگاه میکند.
دستانش را میگیرم.سرد است...


مکان:بیمارستان خاتم النبیاء
زمان:پنج بعد از ظهر


پرستار جلو تر از من میرود.درو دیوار سفید رنگ سرم را گیج میبرد.انگار تابلوهای
<<هیس>> همه بر عکس شده اند و نیششان را تا بنا گوش باز کرده اند.
پاهایم را به سختی میکشم.تن کرختم مور مور میشود.انگار تمام بیمارهایی
که از کنارم میگذرند کلاه سرشان است.از آنها که جان وین میگذاشت سرش.
پرستار داخل یکی از همین سلول ها میشود.زندانی ها ناله میکنند.
با انگشتش به تخت اشاره میکند. زیر پارچه موجودی سفید خوابیده است.
تمام تنش سفید است.حتی صورتش...رو به تخت می ایستم.از پنجره ی رو به رو
دسته ی کلاغان را میبینم که قار قار میخندند.پارچه را کنار میزنم تا موجود را بهتر ببینم.
خودش است.خوابیده است.انگار که قبلش کسی قلقلکش داده باشد
چشمهایش را بسته است و خوابیده است.لب هایش میخندند.
دست هایش سرد سرد است.
در چشمهایش خیره میشوم.خودم را میبینم که با روسری چروک و چهره ی
آشفته جلویش ایستاده ام...

ما دچاریم به بودن...

Posted by BonBast | 4:57 AM |

Tuesday، June 07، 2005

ماهی

ما ماهی های اوزون برون
محکوم به ماهیتابه ی واقعیتیم!

<<حسین پناهی بی پناه من>>

Posted by BonBast | 3:43 AM |

Sunday، June 05، 2005

در اتاق را بستم و موهایم را شانه میکنم.به در میکوباند.
خط لب را به دور لبانم میکشم و به خود در آیینه خیره میشوم.
دوباره به در میکوباند.میگویم:لباس تنم نیست...سایه ی پاهایش از زیر در پیداست.
این پا و آن پا میکند.منتظر است.میگویم:چی میخوایی؟فندکتو؟!
میگوید:بزار بیام تو.کارت دارم...نمیخواهم ببینمش.خودش خوب میداند.
عریانی بهانه ست.رژ لب را به روی لبانم میکشم و لبخند میزنم.
روی تخت مینشینم و به عکس قاب گرفته ی خودمان که در حیات خانه ی
پدر انداخته ایم-دستم را به دور گردنش انداخته ام- نگاه میکنم.حسی سیال در چشمانم میدود.
همه چیز نامرتب است.کفش هایم هر کدام یک طرف افتاده اند.
پیرهنی را که برای تولدم هدیه گرفته ام با بی جانی روی دسته ی صندلی افتاده است.
نمیدانم چرا یکهو همه چیز به هم ریخت.خوب بودم.
خوب بودیم.شب ها میخندیدم و چشم هایم برق میزدند...حس غریبه ای را دارم که چیزی
برای خودش ندارد.حتی پاهایم را نمیشناسم.
به خودم میگویم با همین پاها آن روز دویدی.با همین چشم ها آن روز خندیدی.
با همین دست ها آن روز در آغوش کشیدی.باد می آمد.
موهایت برده میشدند به جایی فراتراز تنت.خودت را بغل کردی بودی و میدویدی.
با همین پاها.یادت آمد دخترک بی نوا؟چه میخواستی از روزهایت؟
...دست از سرم بر نمیدارد.مدام به در میکوباند...
همان روز که دستش را دورکمرت حلقه کرده بود و در دلت موجودی بلند بلند میخندید
آرزوهایت را پرواز میدادی به روی بلند ترین برج شهر.
خیال خوشبخت بودن برای تو نبود.حتی خیالش.
دستهایت را ببین.چروکیده ی تنهایی هایت و گریز از دنیایی که خودت برای خودت ساخته بودی شدند.
اولین روزی که ابروهایت را برداشتی یادت می آید؟
انگار که چاقو در دستانت باشد موچین را با بی تجربگی تمام به روی ابروهایت میکشیدی
و دردش را در دلت دفن میکردی.به گمانت این دو سه تار موی اضافه تو را از
جذابیت می اندازد.حالا که میبینی.همین دو سه تار مو را بی انکه داشته باشی گوشه ی همین چهار
دیواری افتاده ای و در خودت میپیچی...در دارد از جایش در می آید.بلند میشوم.
کنار پنجره می ایستم.باد می آید.خودم را بغل میکنم.سیگارم را آتش میکنم.
و به دودش که محو میشود خیره میمانم.پایین همین برج بیست طبقه ماشین ها
با سرعت دور میشوند.صدا از گلویم در نمی آید.بی صدا فریاد میکشم:
من بی تو خوشبختم.
خوشبختـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم...

Posted by BonBast | 2:44 AM |

Saturday، June 04، 2005

گذشته

عکس های یادگاری را زیر و رو میکنم.نمیدانم چه مرگم است! به چهره ی آدمها خیره میشوم و خودم را
در نگاهشان جستجو میکنم.دنبال چه میگردم؟گذشته ی پاره پاره؟یا نگاه های ماسیده به روی لب هایم؟
مثل کوره ی آدم پزی یکهو گر میگیرم.
داریوش میخواند:داره از قبیله ی ما کم میشه.هرچی دوست داشتم و دارم راهی عدم میشه!
مثل ابرای زمستون دلم از گریه پره.شیشه ی نازک دل منتظر تلنگره...
این عکس ها میشود تلنگر و بغضم میترکد.به دستهایم نگاه میکنم.خط عمرم کوتاه تر شده است.
فالگیر سر چهار راه هم این را چند روز پیش در پیشانی ام خواند.
نمیدانم چرا حرف هایم شکل فیزیکی پیدا میکنند و میچکند.تنها میدانم دلم گرفته است.شاید باید
یکی از همین آی دی های مسنجر از خواب بلند شود و مرا بخنداند...

12/3/82

Posted by BonBast | 8:21 AM |

Thursday، June 02، 2005

+

بستنی+سیگار+سیگار+the one+بستنی+hot sms+خنده+ریسه+سیگار+تنهایی+دود+خاکستری+هاشورخورده+گرمای ساعت دو+
ٍEscada+قهقه+کادو+بوق بـــــــــــــــــــــــــوق+سیگار+پنکه+بستنی+خانوم شماره بدم؟!!!! +سیگار+لبخند+بغض+هاشور+تلفن+سیگار+هاشور+عکس سیاه سفید+سرگیجه+سیگار+تاریکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی+...