Wednesday، August 31، 2005

آستانه


تمام کلاف ها را به هم تابیده ام
بغض ها را بوسیده ام
خواب ها را خوابیده ام
لحظه ها را رقصیده ام
و تو
در آستان تمام لبخند ها
مرا به آتش مقدس روحت
به خاک نشانده ای

Posted by BonBast | 10:04 PM |

Tuesday، August 30، 2005

دلم


من دلم پوتین میخواد.من دلم تفنگ میخواد.
من دلم دل میخواد واسه شلیک.من دلم شلیک
میخواد واسه خنده.من دلم خنده میخواد واسه
گریه.من دلم بغض میخواد واسه وحشت.من دلم تفنگ
میخواد واسه مردن.من دلم پوتین میخواد
واسه کشتن.
بازم بگم یا حالیته لعنتی؟!
من میـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــخوام!

Posted by BonBast | 4:23 AM |

Sunday، August 28، 2005

تاب


حلقه میزند
به دور هلال کمرم
-عقرب یاغی-
و مست میشود ... !
مثل زالوی پیر سگجان یک روزه
میمکم عقده های کودکیم را

من گسترده میشوم به وسعت گستردگی
و فریاد میکشم:مرد باش.بجنگ و تباه شو.با تو ام.قهرمان آرمانهای کوچک.
تاب میخورم
تاب میخورم و رها میشوم
تاب میخورم و بی تاب میشوم
ت
ا
ب
...
کمی بالا تر
ساختمان های سیمانی
دستهاشان را برده اند رو به خداترین خدا

چرک ها پایین میخزند
از شیشه های چشمانشان

طناب خنده هایم پاره میشود
و من ...رها...ر ه ا ....


پ.ن:این عکس مال من نیست.دزدیدمش.از یک دیوونه کش رفتم.کلی باهاش تاب خوردم.
بالا آوردم و تمامش رو نوشتم.هر شکایت قانونی و غیر قانونی قبوله.بنالید.

Posted by BonBast | 1:23 AM |

Friday، August 26، 2005

کویر


ناخن هایم را میکشم روی یال اسب 14 ساله ی پیر
بعد مثل اجداد خدابیامرزم
"هی" میکنم و می تازم
کلاه حصیری از سر بر میدارم
و به ستاره هایی که نخهاشان در رفته است
و افتاده اند روی چمن
ادای احترام میکنم

اینجا شب ها آسمان آنقدر پایین می آید
که دستهایم در جوهر تا آرنج فرو میرود
....
پشت همین فواره ی رنگی
زیر بید مجنون
روی تخته سنگ
تصویر من
کویر را
به صلیب میکشد....

Posted by BonBast | 2:08 AM |

Wednesday، August 24، 2005

بازی


دلم را میگیرم و پرت زمین میشوم
گاهی هم دلم مرا میگیرد
آنوقت من پرت زمینش میکنم
بازی جالبی است

پ.ن:ما بلند میشویم
ما قد میکشیم
ما خمیازه میکشیم
اما
آرواره هامان در نمیرود!

Posted by BonBast | 2:27 AM |

Monday، August 22، 2005

میخ

از آنور دیوار صدای تق تق می آید
کسی میخ میکوبد
پشت به دیوار می ایستم
و سعی میکنم تیزی میخ آنور کوبیده و این طرف در آمده را در جمجمه ام فرو کنم
بعد مثل مترسک ها میخ دیوار شوم
اینگونه است که سرهای عابرین پیاده
یک جای میخ خالی دارد
برای کوبیدن
و کوبیده شدن!

Posted by BonBast | 2:01 AM |

Saturday، August 20، 2005

کانورس


یه نقطه ضعف جالب تو خودم کشف کردم
پسرای کانورس پوش منو حالی به حالی میکنند

پ.ن:زین پس همگی پابرهنه شوید و بگذارید من آدمم را پیدا کنم.

Posted by BonBast | 3:34 AM |

Thursday، August 18، 2005

میمیریم


من اسب آنا مرگان را ندارم
و میترسم
این احمقانه است
چون تمام واقعیت های ملموس
تنها چهره ای از واقعیت را به دوش میکشند و خود
خالی اند
خالی از ترس
وحشت
دلهره
و حتی میخواهم بگویم:عــــــــــــشق
خودمان را در بند واژه ها به دار نیاویزیم
دیر یا زود
همگی میمیریم.

Posted by BonBast | 4:04 AM |

Wednesday، August 17، 2005

شیشه


اهالی آنور شیشه تیک میزنند.
من پشت به شیشه پک میزنم.
چه فرقی میکند؟
نشخوار کردن نشخوار کردن است.

Posted by BonBast | 2:41 AM |

Tuesday، August 16، 2005

آسفالت


صبح ساعت 5:45 -اتوبان یادگار

چشم هایم نیمه باز است.خواب سنگینی پشت پلکهایم چمباتمه زده است.
هوا نیمه روشن است.ضبط ماشین را روشن کرده ام تا که شاید خواب مرا دست بردارد.
دنده را چهار میکنم و پاهای کرختم را مثل بختک روی گاز میگذارم.
ماشین روبه رویی سیاه رنگ است.به سرعت کنار میزند و کسی را پرت زمین میکند.
گازش را میگیرد و میرود طرف کوه ها.
از آیینه ی بغل تصویر زنی را میبینم که سرش برهنه است و خودش را روی آسفالت
خیابان با درد جابه جا میکند.
خواب انگار در سرم نیست.همه چیز رو به واقعیت میرود.

گوشه اتوبان نگه میدارم و به چهره ی زن خیره میشوم.
چشمهای خودم را دارد و دستهای
خودش را...

پ.ن:سوال برایتان پیش نیاید. صبح زود رفتم که نان بگیرم!

Posted by BonBast | 5:46 AM |

Sunday، August 14، 2005

Poor Misguided Fool


گفتم تقدیر برای دندان مصنوعی های پدربزرگ است
که شب ها در لیوان بخوابد
و صبح ها بجود
چلق چلق

غافل از جویده شدن خودم
که دیگر کسی حتی وقتش را هم تلف نمیکند
بر سر نشخوار کردن م
باورش سخت نیست
تنها میگذاریم
و تنها میمانیم
پلق پلق

پشت این پنجره
روزهای کودکیم به شیشه میکوباند
تلق تلق

Posted by BonBast | 4:18 AM |

Wednesday، August 10، 2005

عهد


خدایا تو بگو من یه مرگمه یا تو داری منو دست کاری میکنی
اگه باهام شوخی میکنی اینو بفهم
که من نه هم سنتم
نه هم قدت
نه هم جنست
هی میایی روی بند انگشتم جا خوش میکنی که نگات کنم؟
لبت که سرخ نیست
چشات که برق نمیزنه
موهاتم که های لایت نکردی
پس دلمو خوش کنم به اینکه دوسم داری؟
این مسخره ترین فکر توی دنیای مزخرفیه که تو واسم ساختی
حالیت شه
من اعصاب اسباب بازیاتو ندارم
وقتی دارم درس میخونم نیا بشین رو سرم ازم کولی بگیر
اصلا چرا نمیفهمی نمیخوام تو حموم نگام کنی؟
مگه زن و بچه نداری تو؟
بچسب به زندگیت
منو نپا
چیزی گیرت نمیاد که
یکی نیس بگه پسر بازی کردن من به تو چه دخلی داره که اخم میکنی؟
آتیش داری که داری
من انقدر یخم که آتیشت منو نسوزونه
ببین
من خدا هم میپیچونم
تو که سهلی

حالا بیا با انگشت کوچیکمون یه عهد ببندیم
نه من به تو میگم خدا
نه تو دنبالم بیا.

Posted by BonBast | 2:57 AM |

Monday، August 08، 2005

دشت


دورترین چشم در این دشت به دستهایم خیره مانده است
مادر که صدایم میکند
تمام چشمها خیره به خاک
و دستها چسبیده به سینه
منتظر تراژدی جدیدی میشود...


پ.ن:دلمردگی این روزها با تابش آفتاب به مژه هایم فراموش نمیشود.

Posted by BonBast | 8:57 AM |

Friday، August 05، 2005

پرچم

فرزندان ملت!
دسته های مهاجر کندوها!
در اهتزاز پرچم هاتان
ما جمله کودکیمان را
جا گذاشتیم.

(رویایی)

Posted by BonBast | 9:13 AM |

Wednesday، August 03، 2005

کودک

شب که میشود
کتابهای قطور به روی تنم
صبح از من
تصویر فاحشه ای را میسازد
که موهای آشفته اش
جذاب ترش کرده است

دردی عجیب در تنم میپیچد
و کودک من آرام سر به خاک میگذارد

بخواب،کودکم!

Posted by BonBast | 6:50 AM |

Tuesday، August 02، 2005

راز


ما انسان را مخیر کردیم،
دست بزند
یا دست خورده شود
این است راز آفرینش.