Tuesday، October 30، 2007

صورتم را كه رنگ نميزنم،راحت تر ميتوانم خودم باشم.نيشم را تا بناگوش باز ميكنم
و دندانهام را بي آنكه دلهره ي خراب شدن رنگ لبم را داشته باشم بيرون ميريزم و
همين طور كه دارم بلند بلند ميخندم چشمهام را ريز ميكنم تا دنيا را خلاصه تر شود.
روزهايي كه راحت راه ميروم و سكندري ميخورم و آواز ميخوانم وتوي چشم هيچكس
جا نميمانم.

هشتم آبانماه هشتادوشش

Posted by BonBast | 12:00 AM |

Friday، October 26، 2007

زندگی که ترس نداره.فقط یه کوچولو درد داره : ))

Posted by BonBast | 11:51 PM |

هیچی مثله یه آهنگ قدیمی خاطره ها رو تازه نمیکنه.
حتی بوی عطرشم میاد.

Posted by BonBast | 2:00 AM |

Tuesday، October 23، 2007

چند تا سوال دارم.اول اینکه آیا افلاطون پیامبر بوده؟با سند و مدرک میخوام بدونم نه از روی هوا.
دوم اینکه چرا توی گذشته مردم نسبت به حالا مذهبی تر بوده اند و چرا انقدر دین توی زندگیشون
نقش بازی میکرده و حالا چرا بی دینی و چند خدایی و بی خدایی رواج پیدا کرده؟منشاءش کجاست؟
سوم اینکه چرا از ابتدای تاریخ تا به حال به زن به عنوان یک شی ء و دارایی یک مرد دیده میشده
و با مرور زمان این ماجرا فقط از رنگی به رنگ دیگه دراومده.چهارم اینکه دارم کم کم نظریه ی داروین
رو قبول میکنم.نظریه ی تکامل انسان،و اینکه پدران ما میمون بوده اند.البته با قسمت دوم که به
میمون ها مربوط میشه مشکل دارم اما جایی شنیدم که زن ها در ابتدای خلقت حیض نمیشده اند.
یکی از اقوام گذشته که درست در ذهنم نیست کدام قوم،اما زن ها به دلیل فحاشی و تن فروشی
و رواج فساد عذابی بهشان نازل میشود که همین حیض شدنشان بوده.یعد از آن به بعد تا به حال زن ها
اینگونه اند!پس اگر این جریان صحت داشته باشد داروین راست میگوید که خلق به مرور زمان
تکمیل شده است.
و سوال پنجم اینکه چرا پاییز امسال بوی پاییز و بارون و خش خش نمیده؟

Posted by BonBast | 4:53 AM |

Friday، October 19، 2007

هی گلویم که درد میکند و شب ترس خفگی برم میدارد،نمیدانم چه مرضی میگیرم
که بستنی بخورم و ذرت با سس مفصل توی رگ بزنم و عین خیالم نباشد که شبی هم
در پیش است و به روغن سوزی می افتم و شیر داغ با عسل باید زهرمار کنم که چقدر
بد است.با خودم لج کرده ام یا دلم مریضی میخواهد تا کسی نازم را بکشد و بگوید بمیرم
الهی؟نچ.خوب میشی.بعد توی دلم قند آب کنند و از خودم عقم بگیرد که چقدر بدبخت و
خاک توسر و عقده ای شدم.اما خوب روی مود ناز کردنم.هرچه هوا سرد تر میشود
دلم بیشتر بغل میخواد..یک خانه برایم خودم.
شوفاژش هم کار نکرد،نکرد.به تو میچسبم و دستهام را به هم میمالم.بهتر از این است
که خانه گرم باشد و تو را نداشته باشد و من هی بغضم بگیرد!









پریا خسته شدین؟مرغ پر بسته شدین؟پریا گشنتونه؟پریا چه مرگتونه آخه؟بالهاتونو کردین توی چشم من
که اینجوری داره ازش اشک میاد دیگه.وگرنه من که هیچ درد بی درمونی ندارم!

Posted by BonBast | 11:03 PM |

Tuesday، October 16، 2007

www.photoblog.com/bonbast

Posted by BonBast | 11:30 AM |

Saturday، October 13، 2007

مثل یک آرزوی محال
در ذهن پریشان زمان
گم شده ام



باور نمی کنی
ولی من اینجا
آنقدر غریبم
که حتی دیگر در رویای عروسک ها نیز نمیگنجم

Posted by BonBast | 11:46 PM |

Saturday، October 06، 2007

دل مردها مثل رحم مادرها نيست،نه پر ار خون ميشه و نه براي خاطر تو جا باز ميكنه.

"هزار خورشيد درخشان،خالد حسيني"

Posted by BonBast | 2:22 AM |

Wednesday، October 03، 2007

*امروز تازه پاييز آمد.با تاخير هفت روزه اش.
عالي شده است هوا.آنقدر كه دلم ميخواهد كمي سردم بشود و خودم را سفت
بچسبم.به دوست هاي نداشته ام فكر نكنم و عشق مثل آب نبات فشارم را
ببرد بالا،پوستم ذق ذق كند.

*صداي سارا شريعتي هنوز طنينش در گوشم است.با ان لهجه ي شيرين مشهدي كه به
طرز دلنشيني "ر"هايش را به فرانسه" ق" ميگفت.كلي سوال توي مغزم ميجنبد.
تمام طول كلاس محوش ميشوم و فكر ميكنم كه اگر خال بالاي ابروي چپش
را نداشت حتما صورتش اين همه خواستني نميشد.و كمي كه ميگذرد ،وراندازم
كه تمام ميشود،ميفهمم خواستن به اين چيزها نيست.ميدانم ها.اما انگار بايد باز با خودم كلنجار
بروم تا عميق بفهممش.قدرت صدايش كلمه ها را هل ميدهد كه حماسي بيرون بريزند.
اصلا اين ها مهم نيست.هركسي زيبايي در نگاهش يك جور هاج و واج ميماند.
جرقه اي در ذهنم انداخته است كه اين همه آرام و قرار ندارم.و تلاش هاي بي نتيجه ام
براي يافتن كتاب ما چگونه ماشديم كه هيچ اهميتي برايم ندارد.
بايد مطالعاتم را كمي نظم بدهم.پاريس جشن بيكران كه تمام شد فكري به حالش ميكنم.

*ماه رمضان خوب است ها.اما همه ي مان چه بخواهيم چه نخواهيم بايد به بهشت برويم.