Monday، September 29، 2008

ساعت:یک ربع به پنج صبح
مکان:رختخواب


دلم لولیدن میخواد

Posted by BonBast | 6:23 PM |

Sunday، September 28، 2008

من این مدلی ام.

Posted by BonBast | 3:05 PM |

Friday، September 26، 2008

قایمکی

خسته ام و شاید امروز اولین و آخرین جمعه ی پاییز باشد که میبینم و دلم هوای گز کردن

میکند.خیابان ها را ساعت ها.نه دلواپس ساعتی باشم که عقربه هایش مسابقه داده اند برای

رسیدن و نه مبایلی باشد که هی زنگ بخورد و اس ام اس های بی خود بگیرد و همه بخواهند

بدانند کجایم و این ها.خودم باشم و خودم.راه بروم و فکر کنم و اگر سر راه به کافه ی آشنایی

رسیدم داخل بروم و سفارش چای لیوانی ِتازه دم بدهم.پاییز فصل عشق و عاشقی است و من هم

که دیوانه.میمیرم برای گرمای دستی که میخرد توی جیب کتم و لبخند شیطنت باری که برق می اندازد

توی چشم ها.کوچه ی تنگ و تاریکی هم اگر باشد که عیشمان تکمیل است.صدای ملچ و مولوچ از لای 

درخت ها بیاید و هومممممم.اصلا زندگی لذتش به همین قایمکی زندگی کردنش است دیگر!


Posted by BonBast | 9:28 AM |

Saturday، September 20، 2008

سوپ قارچ و تنهایی

خیلی خوب میشود که تنهایی را آنقدر دوست بدارم که سوپ قارچ و خامه را دارم.با فلفل زیاد که وقتی

ته گلویم را میسوزاند و آب بینی ام راه می افتد حس خوبی دارم.

مهم شاید لحظه هایی نباشد که با هم و در جمعیم.فهمیدن اینکه تنهایی بخش جدایی ناپذیر و خوشایند

زندگی ما آدم ها هست خیلی اساسی تر از آن است که یاد بگیریم چگونه قلب دیگری را تحت تاثیر

قرار بدهیم.و من هنوز خوب فرق بین مزه ی سوپ خامه را با تنهایی نمی دانم.

Posted by BonBast | 10:24 AM |

Wednesday، September 17، 2008

December 25th, 1986 - Van Nuys.

Merry Christmas.

That's what people say at Christmas, right?
Except normally they have someone to say it to. 
They have friends and family, 
And they haven't been crouched naked under a Christmas tree
with a needle in their arm like an insane person in a mansion in Van Nuys. 
They're not out of their minds, they're not writing in a diary, 
And they're definitely not watching their holiday spirit coagulate in a spoon. 
I didn't speak to a single person today.
I figured why should I ruin their fucking Christmas.

I've started a new diary and this time I have a few new reasons. 
One, I have no friends left. 
Two, so I can read back and remember what I did the day before. 
And three, so if I die, at least I leave a nice little suicide note of my life.

It's just me and you, diary. Welcome to my fucked up life.

Nobody would believe the shit that happens in my head, it's haunted. 
Now that I've come down from the drugs
it seems like a sick play that I saw in a theater somewhere. 
Thirty minutes ago, I could've killed someone. 
Or better yet, myself.

Posted by BonBast | 11:30 AM |

Monday، September 15، 2008

امشب اگر ماه کامل نبود

چشمهایت را می بوسیدم

و برای عمق تنت

دلتنگ میشدم.


Posted by BonBast | 12:28 PM |

Friday، September 12، 2008

هوا این روزها ملس شده که مهر را دوست میدارم.بعداز ظهر های تاریک و دلگیرش را با دست های

توی جیب.دانهیل روی لب و کلی خاطره پشت سر.کافه نشینی اش را و فکرهای جور واجور.

و تنهایی اش را.وتنهایی اش را.

به معنی واقعی کلمه.وقت هایی که باد میخزد توی آستین کتم و موهای تنم

سیخ میشود و میلرزم.

دارم بزرگ میشوم و پیله ام به تنم کش می آید.نمیترکد.پاره نمیشود.اشکهام آسفالت

خیابان ها را شستشو میدهد.زیر لب زمزمه میکنم:هی قوی باش.زانو نزن.وا نده.

هی بزرگ شو اما داد نزن.بعد فریم به فریم سیاه تر میشوم و آخرش میسوزم.

و شاید این است راز جاودانگی.

Posted by BonBast | 9:37 AM |

Saturday، September 06، 2008

متنفرم از تسلسل کش دار ِ مرطوِب غمگین و مضطرب این روزها.

Posted by BonBast | 10:07 PM |

Thursday، September 04، 2008

میتوانستم همان دختر کوچکی بمانم که دلش برای همخوابگی آدم ها بدجور میگرفت.

اما داغ گذاشتی روی تنم.روی تک تک دندانهایی که توی دست و پاهام فرو کردی.

.ریختی توی وجودم غم پشت نگاهت را.دستهام را نوازش کردی و شانه هام لرزیدند.

میتوانستم بمانم همان کسی که از ارتفاع نمیترسید و خودش پست بود.

سرعت را تنها دوست داشت و قهوه را تازگی ها تلخ مینوشید.

میشد بمانم همانی که دست هیچ بشری به رازهای بزرگش نرسیده.

میتوانستم و نمیشد که بزرگ نشوم.