Friday، November 28، 2008

تب دارم.اما هذیان نمینویسم.نشستم روی تخت و در تراس را باز کرده ام تا
هوای تازه بیاید داخل.
همینطور که باد معاشقه اش را با گونه ام بی صدا آغاز میکند دلم تن تو را میخواهد.
توی تب با تو دیوانگی کردنُ مست شدن از رطوبت نگاهت و لیز خوردن روی خنده هایت را.

Posted by BonBast | 6:39 AM |

Sunday، November 23، 2008

Sad But True :)

Posted by BonBast | 8:28 PM |

Wednesday، November 19، 2008

مسموم

آدمها میتوانند گاهی آنچنان تکرار شوند که خدا خستگی در میکرده آن موقع حتما.
نامه ی فروغ فرخزاد در دوم ژانویه به پدرش را وقتی میخوانم خنده ام میگیرد که
چقدر شبیه من بوده در حالیکه وقتی شعرهایش را میخوانم سرگیجه میگیرم و دلم میخواهد
پرده های زخیم اتاقم را بکشم تا نور نریزد روی دیوار آبی رنگ اتاقم.
من دختر شاد و سرحالی هستم که یادگرفته ام به فکر های مسمومم سرو سامان بدهم و
آدمهایی را که دوستم میدارند بهشان لبخند بزنم و بگذرم.
گل های شمعدانی و پنجره ی اتاق تو که رو به کوچه باز میشود را دوست دارم .
عاشق وودی آلن هستم و کتاب های دست چندم و ممنوع کتاب فروشی های میدان انقلاب
را دوست دارم.چای زیاد مینوشم و سیگار را به همان میزان دود میکنم.
من شبیه فروغ نیستم.دنیا برایم پر از معنی است.در لحظه یاد گرفته ام
زندگی کنم و این ها
یعنی روزهایی که بر من گذشته است.تجربه ی زیسته ام و خدا میداند این چند روز چقدر
ذهنم درگیر است.پر از تناقضم هرچند فکر میکنم آدمیزاد یعنی همین.
چند روزی فاصله باید بگیرم از خودم و آدمها و از بیرون نگاه کنم به زندگی.
گم و گور میشوم که پیدا کنم.

Posted by BonBast | 10:05 PM |

Tuesday، November 18، 2008

One more Cup of Coffee


Posted by BonBast | 8:13 PM |

Thursday، November 13، 2008

راستش از روزی که فریبا شد دختر من هیچ حس مادرگونه ای نداشتم.خوب توی شکمم نبود

نه ماه که خون و گوشت و پوستم باشد.یک مهمان یکدفعه یی بود و من توی یک روز سرد وقتی

دستهام را داشتم (ها)میکردم پرید وسط احساسات من.منی که همیشه میگفتم بچه یعنی پسر آن

هم یکی واسفندیار است.با همان ژست خیلی ویژه ام که وقتی دارم چای میریزم برای مادرم که 

آن اتاق دارد رویاهایش را مرتب میکند با صدای بلند میگویم اسفندیار مغموم.بعد صدایش 

می آید که حتما سبیلش هم کلفت است و خدا میداند توی دلم دارد ضعف میرود برای داشتنش.

من هیچ وقت به دختر داشتن فکر نمیکردم.آن هم یکی از نوع بافتنی اش که آنقدر پاهایش دراز

است و دستهایش کش آمده که آویزان کردم به چراغ اتاقم تا ببینم کجا باید بگذارمش که مدام

ببینمش و حواسم باشد با پسر همسایه روبه رویی تیک و توک نزند:)

Posted by BonBast | 11:03 PM |

Thursday، November 06، 2008

خدایا اون روزی که داشتی جمعه خلق میکردی حالت چطور بود؟سردرد داشتی؟

Posted by BonBast | 11:00 PM |

Monday، November 03، 2008

وقتی حالم خوب است از همه ی اتفاق ها لذت میبرم.باران تند ببارد و آب توی کفش هام

شلپ شلپ کند.یک موزیک خوب گوش کنم و دستهام توی جیبم یخ کند.

این روزها حالم خیلی خوب است.پاییز عاشقم میکند.آدمها را دوست دارم و 

برای هیچکس دلتنگ نمیشوم.درسهام را نصفه نیمه میخوانم و تا دلم بخواهد

چای میخورم و سیگار میکشم.بیست و یک سالگی ام را اینطور میگذرانم و راضی ام.

از همه چیز.